it is not about that person it is about your fears that manifest as a face
خب تلاش هات جواب داد. کاملا شبیه اونها شدی .
همون کسی که از توی اتاق در نمیاد و با کسی ارتباط نمیگیره. از بقیه میترسه نسبت به همه بی اعتماد هست و فکر میکنه هیچ کس دلش نمیخواد باهاش ارتباط بگیره و خودت رو راضی میکنی که (اره من خودم دوس ندارم و اونها در حد من نیستن ) تو هیچ وقت نسبت به آدم ها اینطور واکنشی نداشتی . هیچ وقت نمیگی که یه آدم چیپ هست . هیچ وقت . ولی ببین الان به کجا رسیدی
برای محافظت از ترس هات انسان ها رو میبری زیر سوال ...
راستی امروز میرم کافه شعر
باید از خیابون رد بشی ولی باید مراقب باشی که ماشین نزنت ...
این تمامش هست
من ادم شیطون پر پرانرژی مهربون خوش صحبت بشاش هستم که مهربون و با درد و پرتلاش هستم . وقتی میگم من اینها هستم یعنی وقتی توی این انرژی ها هستم احساس سرزندگی دارم ... و احساس میکنم وصلم
من کاملا تبدیل به شما شدم. کاملا...
آیا مهمه که اونها به چی تبدیل شدن ؟ نمیدونم .
اخه دوس دارم تحلیل بکنم.
تو دلت نمیخواد تحلیل بکنی
دلم میخواد . یچیزی قلقلکم میکنه که تحلیل بکنم ...
چی قلقلکت میکنه ؟
اینکه بالاخره کی راه درست رو رفت ...
احسنت
ریدم توی راه درست.
و دلت میخواد توی تحلیل هات به این برسی که اره. تو راه درست رو انتخاب کردی . درسته ؟
بله درسته . دلم میخواد که بگم شکستشون دادم. ثابت کردم که ببینید من راهم اونقدرا هم بد نبود . انقدر من رو توی تاریکی ترس های خودتون بردید که نفهمیدم چیکار کنم. نگاه کنید شما اونقدرا هم خوب نبودید
با کی داری حرف میزنی؟
با بت و تصویری که ساختم ازشون
اونها هیچ ربطی به بت های من ندارن .... معمار
ما دوسال در کنار همدیگه زندگی کردیم . من داشتم نااامنی های اونها رو زندگی میکردم . و اونها ترس های من رو زندگی کردن. قطعا تاثیراتی روی همدیگه گذاشتیم ولی سه نفر به یک نفر بودیم و من کوچولو بودم .
از کجا میدونی توی ذهنشون چی هست ؟
بهشون میخوره. من نفس اونها رو میشناسم
به نفس اونها بیشتر اعتماد داری یا به قدرت جهان ؟
از اینکه نفس ها کنار همدیگه قرار بگیرن میترسم...
در سن کمی به رهایی از نفس رسیدم. یا حداقل مقداری
و در جایی هستم که همگی در وادی نفس زندگی میکنند .... و رهایی اشتباهی بیش نیست