عزیزم

نمیدونم فردا یا فرداها چ اتفاقی بیوفته و باید قیافه و پوز کج شده کدوم کسایی ک روزی دوسشون داشتم رو ب زور تحمل کنم...

هرآنچه بگذرد ؛ من چه خواهم داشت؟؟

من کیستم وقتی دیگر دوستم نداری ..‌

من کیستم وقتی فراموشم میکنی...

من کیستم وقتی مرا نمیبینی ...

من کیستم وقتی از من ناامید میشوی...

من کیستم وقتی نگاهت را از من برمیداری...

من کیستم وقتی تو نباشی ؟ ؟

درختی بی سایه ؟

درختی بی بار ؟

من نمیخواهم بی تو باشم... من با تو ارزش پیدا کردم. با تو آرام شدم . پذیرفته شدم . تلاشگر شدم و امیدوار برای زندگی

آنچه خود نسبت ب خودم نداشتم ... سخت بود

من نمیخواهم بی تو باشم

تو خوبی... تو باید باشی..گ تو نباشی چیزی کم هست... نمیشود بی تو دیگر... ای عزیز همواره مشوش من !!

من کیستم وقتی دیگر نباشی پیشم؟

میدانی چقدر میترسم از روزهایی ک تو نخواهی بود در کنارم.

میدانی ؟؟

روزهایی که نیامده

و منی که میترسم از قلب بی رحم تو در زمان رهایی و جدایی

و باعث میشود هم اکنون احساس کنم در ثانیه ای ناپدید میشوم

میمانم

امروز اولین قدم رو برداشتم برای اینکه به یک نفر نشون بدم که من به این حداقل های راضی نیستم... حداقل هایی که بیشتر از اون رو میتونی بذاری.

حداقل هایی که من دارم اذیت میشم باهاشون !

و حس بدی داره... ثابت قدم موندن روش . اصلا انجامش حس بدیه.. همیشه خواستم بگم که من با هر شرایطی هستم .

ولی اشتباه بود

امشب تصمیم گرفتم هرکسی رو در دلم راه ندم. و هرکس در یه محدوده مشخصی باشه باهام فقط ...

چرا راحت به یکی میگفتم دوسش دارم؟! با اینکه میدونستم فقط هیجاناتم هست از اینکه خوشحالم ینفر به من توجه داره میکنه ...

چرا معیارهات رو کنار زدی؟! چون بهش نرسیدم. چون گفتم اون برای من نیست. و به هرچیزی که در راهم اومد راضی شدم ...

اینبار ولی میخوام پای خواسته هام بمونم... میخوام بمونم.

من این رو میخوام. این مدل رو ... اینکه برای تو مناسب نیست با اینکه فکر کنی برای تو اینطور چیزی در حدت نیست خیلییی فرق داره.

یادت نره !!!

شکر:)

بابابزرگی

نباید خودتو ببازی ... اصلا.

اِبتَسِم

سلام

من هستم

هعی

بالاخره لباسا رو شستم

از جام بلند شدم

ولی باز خوابیدم

چقدر خوبه این خواب لعنتی

واقعا خوبه.... واقعا خوبه... دلم نمیخواد به این تن ذره ای تنش وارد بشه ریلکس و آروم فقط

عشق و صفا و شکر 😃

توجه

میبینم که چطوری از سر تنهایی و میل به توجه برمیگردم به سمت کسایی که یروزی خودم ردشون کرده بودم...

از مسیرم برمیگردم ؛ شاید که اشتباه کرده باشم...

اما چرا یادم میره اون شفافیتِ خواسته هام رو ؟

آیا انقدر ما یا من؛ درگیر کمبود توجه هستم ک حاضرم تمام خودم و خواسته هام رو بیخیال بشم تا که فقط ذره ای توجه بگیرم؟؟

بله عزیزم ؛ وابستگی های از آنچه که فکر میکنیم بسیار بسیار بیشتر هستن و پنهان تر

هم اکنون قرص فلوکستین رو مثل احمق ها قبل خواب خوردم و الان دوباره چسبیده اول گلوم و پایین نمیره و حتی نمیتونم دراز بکشم

چون قراره ساعت ها همین بالا گیر بکنه و نذاره راحت بخوابم

هی میاد بالا و بهم حس حالت تهوع میده و خواب رو از من گرفته

وای خدایا از استاد ظهیری بدم میاد ... خیلی زیادی خانومه دیگه... چرا اینقدر دنبال آدمای اتوکشیده هستین. حال آدمو بهم میزنید

بابا شل بگیرید... .

و بله داشتم ب این فکر میکردم ک موقع انتخاب رشتم، من که خودم توی هپروت بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم

فقط میدیدم ک میگن خوبه. خوبه . خوبه عالیه

دبدم چقدر شبیه ازدواج کردن و ... هست.

اگر حواسم نبود، روی حساب بقیه پیش میرفتم جلو

اره خلاصه داشتم میگفتم ک یهویی یچیزی اومد توی ذهنم ک همون بحثی که میگن ظاهر رو باید قشنگ کنی و کلکسیون قشنگی باید داشته باشی تا جذبت بشن ...

آخه تو وقتی داری کص میگی؛ دیگع خوب گفتنه چیه ؟!

درست پول میاد از دنبالش . چونکه کسی که با چارتا حرف خر میشه، راحت هم پولشو پای هر کص شعری میده میره... کلا بحث چرخه تخمی هست...

حتی مثلا آنوشا هم بشینی پای حرفاش؛ میبینی که داره کص میگه یه جا رو ولی چون با صدای قشنگ حرف میزنه آدم اصلا به نقد کردنش فکر هم نمیکنه

انگار آدم هنوز اون آدم چند سال پیش هست ک از روی صدا و مدل حرف زدن میشد تا یه جاهایی یکی رو تشخیص داد

ولی الان اصلا نمیشه...

کاش بعضی موقعا از اون مغز قدیمیم دست بردارم...

خدایا فردا به این استاد خارکصه چی بگم؟؟؟ ... چیز خاصی نمیگم و نهایت میگم من قبلا ی مدت کوتاه کردم الان واقعا یادم نیست زیاد وقتم ندارم برم یاد بگیرم.

اوه شت !

چه جالب است آدمی

این سیستمِ نفوذ پذیرِ آدمی...

بنگر که چگونه شیفته ی زندگی و نحوه تاثیر دیگران بر خود شدیم.

من

اری من...

( پس از دقایقی تفکر ؛ ادامه متن ... )

همین هست که بحث معیار وسط می آید ...

اصلا چرا انتخاب میکنی کسی را ؟ یار برای این است که بتوانی با او زندگی کنی ، نشست و برخاست کنی ، بی قضاوت ، بی توقع. این همان چیزی است که من شاید این همه مدت در زندگی ام کم داشتم . همان که باعث شد اینگونه فرو روم ... اگر آن دیگری حضور داشت

و همیشه یادت باشد ؛ یاری میخواهیم تا با اون چیزی بسازیم تا در نهایت بتوانیم بگوییم � تا خانه ؛ خانه باشد . �

من برده این شده بودم که کسی شکم مرا پر کند یا جیب مرا یا لباس و امکانات مرا ... اما فهمیدم مشکلات من با اینها حل نمیشود . در زیبا و مجلل ترین مکان ها هم ذهن من همچنان درگیر است ..‌

میدانی.

اما بانک عاطفی من چه؟! / بانک روانی من چه ؟! /

آیا من لحظه ای رها بودم؟ تا بتوانم پناه ببرم به او؟

قطعا خیر

من خودم را در انتخاب های دیگران باختم...

آری الان دارم تلاش میکنم تا بگویم او انتخاب بدی کرده بود . اما نه ... اینجا بحثِ معیار است !

هرکسی برای چیزی می جنگد ... یکی پول ،

یکی دیگر حتی نمی تواند از واقعیت های دنیایش به دیگری بگوید ... ( میدانم دارم دوباره دنبال بد کردن رابطه آنها می روم.. اما چرا ؟! )

جالب است

آرزوی خوشبختی و عشق برای آنها ...

اپیزود ها

نمیدونم این دوره های پشت سر هم افسردگیم و میل به نابودیم قراره تا کی ادامه پیدا بکنه؟؟

الان تقریبا هرماه یا دو هفته یکبار اینطوری میشم ...

از کی شروع شد ؟

از کلاس دهم که اون اتفاق افتاد... و هرروز و هرسال انباشته تر شد

دیگه حس هوشیاری و خودآگاهی ندارم

واقعا ندارم

نمیتونم این تن و مغز رو تکون بدم... دلم نمیخواد از سر جام بلند بشم

تنها کاری که خوب بلدم؛ غذا خوردنه

مثل اینه که از درون با چیزی احاطه شده باشم و ینفر دیگه داره زندگی میکنه بجای من. حالت خودکار...

نمیتونم

نمیخوام و نمیتونم...

حس میکنم از کار افتادم دیگه. خراب شدم

تمام

این داستان باید تمام بشه

میدونم هیچ راهی براش وجود نداره.. روانشناس؟ قرص ؟ ...

هیچ کدوم بدون تاوان نیستن ... قرص ها احساسات رو از تو میگیرن.

روانشناسی که ساعت ها و روزها طول می‌کشه.. من این همه وقت ندارم برای خوب شدن

من باید زودتر خوب بشم. خیلی زود وگرنه عقب میوفتم

این اضطراب و کمالگرایی لعنتی چیه دیگه... واقعا نمی‌فهمم

از دارو بدم میاد دیگه

کاملا بدم میاد... خستم

هیچی ندارم.

میترسم.

سلام

من امروز فهمیدم که هنوز از اون اکیپ 4 نفره میترسم . اونم وقتی که تنها هستم باهاشون... هرچقدر هم میشینم فکر میکنم و ببینم که علت و ریشش چیه نمی فهمم . چیزی که میاد توی ذهنم اینه که واسه این هست که اون دونفر همه چیز درباره من میدونن.. چیزهایی که خودم شخصا بسیار دربارش احساس ناامنی دارم و هنوز خودم رو نپذیرفتم...

و اونها نمادی شدن از اون نقاط تاریک خودم که نپذیرفتمشون و هربار انگار دارم لبخند تمسخرشون رو روی خودم حس میکنم... همون لحظه ای که دونفره وایسادن با عینک آفتابی و زل زدن به من و می خندن ... یکیشون نماد درس های نخونده من هست و یکی دیگشون نماد رابطه های از دست رفته من ... دو ناامنی بزرگ من ... دو چیزی کهب اعث میشه کاملا از خودم ناامید بشم بخاطرش ..

اینکه زیبا نیستم برای رابطه . هنرش رو بلد نیستم . دوست داشتنی نیستم . ارزشش رو ندارم و تماما و تماما همین ها ...

باید با این مواردت کنار بیای....