اپیزود ها
نمیدونم این دوره های پشت سر هم افسردگیم و میل به نابودیم قراره تا کی ادامه پیدا بکنه؟؟
الان تقریبا هرماه یا دو هفته یکبار اینطوری میشم ...
از کی شروع شد ؟
از کلاس دهم که اون اتفاق افتاد... و هرروز و هرسال انباشته تر شد
دیگه حس هوشیاری و خودآگاهی ندارم
واقعا ندارم
نمیتونم این تن و مغز رو تکون بدم... دلم نمیخواد از سر جام بلند بشم
تنها کاری که خوب بلدم؛ غذا خوردنه
مثل اینه که از درون با چیزی احاطه شده باشم و ینفر دیگه داره زندگی میکنه بجای من. حالت خودکار...
نمیتونم
نمیخوام و نمیتونم...
حس میکنم از کار افتادم دیگه. خراب شدم
تمام
این داستان باید تمام بشه
میدونم هیچ راهی براش وجود نداره.. روانشناس؟ قرص ؟ ...
هیچ کدوم بدون تاوان نیستن ... قرص ها احساسات رو از تو میگیرن.
روانشناسی که ساعت ها و روزها طول میکشه.. من این همه وقت ندارم برای خوب شدن
من باید زودتر خوب بشم. خیلی زود وگرنه عقب میوفتم
این اضطراب و کمالگرایی لعنتی چیه دیگه... واقعا نمیفهمم
از دارو بدم میاد دیگه
کاملا بدم میاد... خستم
هیچی ندارم.