بیا و بچرخ با من که این رقص با تو زیباست
کشیک امروز :
چقدر وقتی کسی را دوست داریم و رهایی از بند تنهاییمان را در دست های یک نفر / یک انسان که اگر کمتر از خودمون توانمند نباشه, بیشتر هم نیست , میبینیم تمام تلاشمان را میکنیم . تمام لایه های درونی و بیرونی خود را بروز میدهیم . تلاش میکنیم کسی بشویم که او دوست دارد ببیند که شاید در بیاییم از این تنهایی و خیال میکنی که او عاشق توست !
دست از گلوگاه خلقت بردار دوستم . دوست عزیزم تو آنکه خودت هستی آنقدر قابل کشف و دوست داشتنی هست که نمیخواهد خودت را کند و کاو کنی
آن انرژی زیبایت را نگه بدار . نگه بدار و خودت باش . همانکه هرروز بودی . همان که صبح از خواب بیدار میشوی باش
همانکه شب ها به خواب می رود باش
همان باش که پیش من هستی
ما همه انسان ها در نهایت با تصوری از تو ( و نه خود تو ) در کنارت میمانیم و بگذار کسی کنارت باشد که خودش کشفت کرده است نه آن فردی که خودت نیستی را به آن نشان داده ای نه آن فردی که او دوست داشته است را به آن نشان دادی ...
من اقتدار تو را زمانی که تماما خودت هستی را دیده ام ... بردار دستت را از گلوگاه تنهایی...
از هر فرصتی برای ابراز وجود خودت در چشم آن شخص دست نمیکشی ... من میبینم تو را . اما تو داری خودت را که با این تلاش ها تنها نخواهد ماند میبینی
برگرد به خودت
برگرد به اصلت
و بگذار وارد شود آنکه تو را دیده است نه بازیگری های تو را , سریعتر و عجیب تر از آنکه بتوانی فکرش را بکنی ... او همانجاست که تو نمیدانی و حتی خودش هم نمی داند !
شخص نزدیک کیست ؟ هرکس که تصورش از ما نزدیک تر باشد به خود ما ...
اما همین است که هیچ کس نمیتواند جای خودمان را برای خودمان بگیرد و هرروز پس از هزاران پیکار , تنها خویش را داریم که به آن بازگردیم
و چه کسی نزدیک می ماند در طول زمان ؟ کسی که تصورش و توقعش از ما ثابت نماند, همانگونه که روزگار ثابت نیست من هم اینگونه نخواهم ماند ... بیا و بچرخ با من . که این رقص با تو زیباست