من عادت دارم یهویی و بدون مقدمه متنامو شروع کنم !

کاری ندارم به روزها و تاریخ هایی که تا الان گذروندم تا خودم رو ابنجا و این رشته و تصور شغل آیندم نگه دارم . اما از قبل از اینکه بخوام وارد بالین بشم ترس زیادی رو دارم هر لحظه احساس میکنم .هرروز داره حقایق جدیدی برام روشن میشه . حالا این حقایق چی هستن؟

بطور خلاصه اینکه باید درس بخونی زیاد. مهارت داشته باشی. صبر. و تمام چیزایی که تصویرش توی ذهنم هست ولی لغتشو پیدا نمیکنم

ولی من میدونم ته دلم همه این ترس ها از درس میاد.

چون من اونطور که باید و نیازه درس نمیخوندم یا بگم نمیخونم . نه که زیاد نمیخونم. من یک دانشجوی معمولی و متوسط کلاسمون هستم اما ایا میخوام وقتی وارد گروه شدم هم همین سطح باشم و یک همگروهی معمولی و متوسط باشم؟

از چی میترسم که نمیخونم؟

از چی فرار میکنم؟

چه چیزی در ازاش میخوام؟

میدونی! حس میکنم بعد از کنکور امکانات زیادی در اختیارم قرار گرفت که تا قبل کنکور نبود . مثلا مامانم نمیذاشت من کتاب غیر درسی بخونم. گوشی داشته باشم( اینستاگرام قاچاقی داشتم که اونم سالهای آخر دبیرستان تبدیل به یک پیج خالی شده بود و بگم که اکسپلور زیاد باب نبود اونموقع). عاشق عکس گرفتن بودم اما اجازه عکس برداری نداشتم زیاد مخصوصا سلفی .نمیذاشتن آهنگ گوش بدم زیاد مثل الان که هنوزم حساسن. اجازه نداشتم فیلم یا سریال جدا ببینم( در حد سریالها و فیلم تلوزیون ایران که خانوادگی میدیدیم بود فقط) با اینکه وقتی بچه بودم خدای تمام انیمیشن ها بودم اما هرچی بزرگ شدم سخت گیری ها بیشتر شدن . رابطه ای نداشتم و زیاد شناخت پسرهای شهرمون برام جذابیت نداشت از یه جا ب بعد مثل الان(اما یه دوره کوتاه کنجکاو دوتاش بودم) . اهل مسافرت نبودیم(بعد از تولد خواهر و برادرم) . کافه و رستوران هنوز توی شهرمون باب نشده بود زیاد و رفتن بهش هم در اوایل قدغن بود و خب از نظر بابام تو دختر خوبی نبودی اگر میرفتی . توی خیابون اگر میخواستم برم حتما باید مقنعه میپوشیدم و اگر احیانا مانتو جلوباز داشتم زیرش باید لباس بلند میپوشیدم. دوست و رفیق زیاد داشتم. کلاس دهم هم خیلی اهل خوش گذرونی بودیم و خب به تبعش من درس رو کمتر جدی گرفته بودم و یه رابطه دست و پا شکسته هم داشتم که با گوشی مامانم پیش میبردمش و اینها روی هم رفت تا من کمتر درس بخونم نیمسال دوم دهم و فقط امتحانای مدرسه رو پاس میکردم با اینکه هیچی ازشون نمیفهمیدم و با اینحال نمیدونم چی میشد نمره خوبی هم میگرفتم. اره کلا خواستم تهش بگم رفیق بازی هامم توی سال یازدهم و مخصوصا دوازدهم خیلی خیلی کم شد ( با اینکه هیجاناتش رو دوست داشتم واقعا و هنوزم جای خالیش رو حس میکنم). بسکتبال هم که عاشقش بودم و بزرگترین تفریح ,سرگرمی و افتخار و مرکز شادی و دیدن دوستای من بود ازم گرفته شد بخاطر آسیبی که دیدم .

خب اینطور فضایی یک شخص چیکار میتونه بکنه جز اینکه فقط درس بخونه؟ آیا سرگرمی دیگه ای جز درس پیدا میکنه؟ قطعا خیر. و حالا این بک گراند هم داشته باشید که سابقه خوب تحصیلی هم داشتم و تو سوق داده میشدی این سمت.

پی نوشت کنم که متاسفانه یا خوش بختانه استعدادهای زیادی توی زمینه های مختلف داشتم و دارم . تا قبل دبیرستان دستی بر آتش داشتم توی هرکدوم ولی بیشترین افتخاراتم توی درس بود و خب تو رود کوچیکت میره سمتی که جریان آب بیشتری هست و عرض کنم که حمایت خانواده هم اون سمت هست.

بله داشتم میگفتم شما این پیش زمینه رو در نظر بگیر و حالا بعد کنکور بخاطر رتبه خوبی هم که آوردی همه امکاناتی که قبلا نمیذاشتن در اختیارت, میذارن.

اینجاست که میگن هر نعمتی یه مصیبتی داره

یادمه هفته ها من هرشب توی رستوران و کافه بودم. وقتی میگم هرشب واقعا هرشب بود حتی با وجود کرونا و تنها کسی که کرونا نگرفت من بودم . کلی کتاب خریدم . پیجمو راه انداختم . عکس چقدر عکس گرفتم و لحظه به لحظه کم نمیذاشتم توی ادیت و انتشارش:) . طولانی ترین سریال ها رو میدیدم

علاقه به روانشناسی پیداکرده بودم بخاطر مشاورم و خیلی دنبال پیج و دوره های اینطوری رفتم. یکم هم طرفدار حقوق زنان و جسور بودم و علاقه زیادی به مقابله با فرهنگ ها و باورای بی ریشه و اساس داشتم و دارم و ...

کلا بگم که امکانات اومد . تمایل من برای شکوفا کردن استعدادهای پشت پردم رفت بالا

حالا جمعمون جمع بود فقط گلمون کم بود : افسردگی و شکست عشقی هم اومد

من که از اون اوضاع گذر کردم ولی اون غمه مونده با من . که چرا تلاش نمیکنم؟!

و انقدر تلاش نکردم ,خودمو کم میبینم و واسه همین اون بالا اول صفحه نوشتم واقعا میشه؟!

توی سال کنکورم با اینکه به سختی خودمو بلند میکردم و درس میخوندم و خودمو کم میدیدم ولی تهش میگفتم یا میشه یا نمیشه. اینجا نشد جای دیگه .

ولی اینجا. ای داد از اینجا. نمیتونی بگی یا میشه یا نمیشه . اینجا بهتره بشه /باید بشه (طبق ارزش هام و آینده نگری هام).اینجا اصلی ترین شالودش درس خوندنه هست, علم هست و تو با تمام مهارت ها و مدیریت ها اگر علمش رو نداشته باشی هیچ کاری نکردی عملا. شایدم از همون اول دلم خوش بود به قدرت درس خوندنم یا بقولا سابقم توی درس و طبق اون محدودیت هایی که آزاد شد و علاقه هام رفتم سمت اون مهارت و...

من 3.5 سال گذروندم . توی دوسال اول هرروز کمتر از دیروز درس میخوندم که البته توی این 1.5 سال سعی کردم بهتر بشم و خب شدم و دارم میبینم که فرآینده جواب داده ولی راضی نیستم باید بیشتر از این باشم بیشتر تمرکز باشه

انقدر عطش آگاهی توی فیلدهای دیگه رو دارم . نه اینکه توی رشتم رو ندارم اتفاقا دارم اما خودم رو قابل نمیدونم و کلا خودم رو زدم حاشیه

حسادت هایی رو حس میکردم توی خودم با اینکه اصلا آدم حسودی نبودم و نیستم اما وقتی میدیدم ینفر درس میخونه فرو میریختم و کوچک ترین ندونستن ها حال منو خراب میکرد.( اینو پیش یکی از هم کلاسی های دانشگاهم اعتراف کردم و نمیدونم چرا دیدش نسبت بهم عوض شد )

البته بگم که من ذهن پرسشگر و جستجوگر و جسوری دارم و تا پدر یک موضوع رو در نیارم ول نمیکنم . بعضی موقعا خودم رو میبینم که این توانایی هام رو گذاشتم توی حوزه خاصی و خب الان دارم میبینم خودمو که چه نتیجه خوب و متفاوت از گذشتم و بقیه داده اما میگم میدونی اینو میذاشتی توی این مسیرت چی میشد؟!:))

من سال کنکورم کنجکاو شدم برای اینکه ببینم هایمن چیه . انقدر تحقیق کردم حتی بعد کنکورم ادامش دادم. و خب این جست و جو بعد کنکور رفت توی سایر حوزه ها ( که البته خشک بودن علوم پایه و بلد نبودنم توی درس خوندن و منابع زیاد و نبودن راهنما هم بود که باعث ناامیدی من از خودم و رشتم شد و این ناامیدی رو با چیزایی پر کردم که بذارید دربارش حرف نزنم :). )

یعنی من بخوام بگم : اگر میخوام اونی که توی ذهنمه. باید حواسم به تشنگیم توی سایر حوزه ها باشه(بخاطر محدودیتی که بوده دوره ای و سایر عوامل پنهان دیگه ) علاوه بر اینکه خودم رو کم نبینم و با همینی که هستم هرچقد ضعیف شروع کنم و مهم تر از همه ادامه بدم

من چیزایی که اینجا نوشتم الان. تاحالا بهش فکر نکرده بودم و حین نوشتن تازه فهمیدم که چیشد که من اینطوری شدم و موقع نوشتن این متن یکی از قفل هام رو باز کردم برای خودم . با این سوال این متن رو شروع کردم پیش خودم

سوالی که چند روزه بهش فکر میکنم. مریم چیشد که انقدر به این شدت مشتاق حوزه های دیگه شدی؟!

من این عطشم برای آگاهانه زندگی کردن و بهتر کردن خودمو نمیذارم کنار . من اولین ارزش زندگیم همیشه فکر میکردم شغلم هست اما دیدم " اصیل زیستن" بوده . اصیل زیستن یعنی چی برای من؟ یعنی که با علم و آگاهی خودم و حالت های مختلفم رو ببینم و بشناسم و زندگیم رو آگاهانه زندگی کنم نه با عقاید اشتباهی که نسل به نسل به من داده شده و با معنا زندگی کنم.

چرا اینو گفتم؟ چون نمیخوام همونطور که گم شدم توی مسائل دیگه , نقطه قوتم که درس خوندن و عطش علم تجربی بود رو یادم رفت اینجا هم اگر تونستم پیش برم توی این مسیری که میخوام, اصیل زیستنم و تلاشم برای آگاهی و مهارت رفتاری و ذهنیم رو فراموش کنم

همه چیز از غرور و اطمینان به ماندگار بودن داشته هامون میاد.

اما اصلی ترین زمینه برای شغلم علم من هست ( من عاشق محیط بیمارستان و درمان هستم . از بچگی بودم. هروقت میرفتم بیمارستان عشق میکردم. نه که محیط های دیگه رو دوست نداشته باشم بلکه جایی که میخوام توش کار کنم و آینده و میانسالی و پیری من باشه و ارزش ها و روحیه من رو راضی میکنه اینجا هست)

این آخری هم یهویی یادم اومد و ترجیح دادم نبرمش بالا : توی رابطه بودن برام مهم شده بود و کنار این اهمیت قائل بودنه با اینکه نتیجه ای که میخواستم نداشت, اما از نظر انسانی خیلی رشد کردم و واقعا خوشحالم از کسی که شدم وقتی این رو مینویسم. و کتابی که دارم الان میخونم من رو به خواسته های واقعیم داره نزدیکتر میکنه و عطشم و علاقم برای رابطه داشتن حداقل الان رفته و هدفم اینه که بقول جمله کتاب ( که پدر دوستمو با این جمله درآوردم :) )

باید مثل هنرمندها فکر کنی,خلاق باشی و تصویری نفس گیر و با شکوه از یک زندگی مجردی خلق کنی

یک گره باز شد من

اما این سوال همچنان هست که

واقعا میشه؟!

باید زیست و دید

ادامه دارد.....