دخترانم
آمدم تا بنویسم با لحن صمیمی اما گویا نمیخواهد که یاری ام دهد
اکنون که در زیر خروارها پتو پنهان شده ام برای فرار از سرما یا شاید امتحان فردا .به هیچ نمی اندیشم بجز آن شاگردانی که همه همچون من بودند
یا منی در گذشته یا منی در آینده
فرزندان من هستند ک به من پناه آورده اند تا شاید بتوانم باری از آن همه حس بد کم کنم از روی دوششان . آن بی اعتماد بنفسی آن غم و حس عقب ماندگی
یلدای کوچک پر احساس که خود را حبس در اتاقی میکند تا به بقیه تظاهر کند که دارد کاری میکند . میداند باید کاری بکند میخواهد کاری بکند اما...
اما چه؟ «اما» برای او اینبار چیست ؟ میفهمم تو را یلدای کوچک
دخترانی پر آرزو پر عشق و صفا . میبینم قلب تو را . کاش میشد همه چیز زندگی ام را متوقف کنم و فقط به پرورش شما ۴ نفر بپردازم و بسازم شماها را . بسازم و کنارتان بمانم برخلاف آنهایی که تا ذره ای از زندگی ات را فهمیدند، مهر باطل بر رویتان گذاشتند
میدانید دختران من
اکنون مانده ام اینجا در زیر این خروار ها پتو تا گرم بمانم
بیرون بسیار سرد است و تنها
و من !
و من همچون شما هستم که نیاز به پرورش دارم