عزیزکِ از دل رفته و بر دیده مانده
کاش میدانستم این همه حس سنگین از کجا می آید .
حس خیانتِ دوستان. بی پناه کردنت. کوتاه نیامدن و رفتن و پشت سرشان را نگاه نکردن
راهی هست به اسم نفرت برای گذر از این درد. سریع نفرت را بردار و آنرا استفاده بکن برای ادامه راهت . معطل نشوی اینجا
اما این راه من نیست. برای منی که راه های دیگر را میدانم؛ اصالت و صداقت را در نیت و تصمیم میدانم .
من دیگر آن دختر ۱۴ ساله راهنمایی نیستم که از خشم و نفرت استفاده کنم برای جلو رفتن . اکنون خشم و نفرت فقط برایم چراغ راهی میشود به درون خودم . تا بیرون بکشم آن کهنه درد ها را . آن دردی که اکنون دنیا دارد برایم نمایانگرش میکند
گاهی از خود میپرسم از اینها اگر رها شدی به کجا میرسی؟
تا دیرگاهی پاسخی نداشتم
اما اکنون میگویم که به سبُکی و صفا میرسم و باز میکنم راهی را بر خود ؛ که به اشتباه بسته شده بود و قدرت خلق و ورود انسانهای هم نوا با خویش را میگرفت از من
درهایی ک برخی در خردسالی، برخی در اوایل دانشگاه و یا حتی همین چند روز پیش بر رویم بسته شده بوده اند
اما...
من را عقب میراند این عمیق شدن در عمق وجود خویش
از آن کهنه آرزویی که هرروز دارد برایم دست نیافتنی تر میشود گرچه لحظه ای تردید از توانایی خویش ندارم ؛ فقط بیش از حد میخواهم و میدانم و میتوانم .
اما من اینجا و عمل آنجا و ...
پیوسته به دنبال فرار کردن هستم . زیرا نمیخواهم برچسب بدی بر انسانها بزنم . هرکس فرسوده دل و خردی دارد و داستانی نه چندان دوست داشتنی که هرروز تلاش میکند آن را دوست داشتنی تر بکند با خاطره ای با دوستی ای با شهرتی و با مقام و افتخاری
حال که میبینمت تورا ای دوست ! هرروز و هرروز
آن لحظات خوب به پیش چشمانم می آید و در لحظه ای آن ظلمها و بی انصافی ها که در حقم روا داشتی، صحنه را قطع میکند بر من
همانطور که من هم برای تو اینگونه هستم
اما چه باید کرد ؟ از نظرم روزی باید این دوستیِ دوست نداشتنیِ پر خاطره و پر مسئولیت به اتمام میرسید
این اواخر هر دو ما در رنج بودیم . همانگونه که در ابتدا در اوج صلح و عشق بودیم
به خویش مغرور بودم که روابط دوستانه ام آنقدر بر من اثری ندارد . زمان گذشت و رفتن دوستانم را دیدم و همینطور بر زانو نشستنِ خویش را و لحظه به لحظه ناباوری خویش را تجربه کردم