قبض
باید بدوم . باید برسم . باید بشوم . همه چیز به دنبال من است . بیا و برس و اگر نرسی دنیا نیامدنت بهتر است
همه چیز را شنیدم و همه کسان را دیدم و خواندم . و مانده ام در خویش
عاقبت چه باید کرد
دلم میخواهد بگریزم از این بازی و دوان دوان از پیست خارج شوم. این دور های باطل . مرا ناامید میکند
کاش استادی بود تا در درگاهش شاگردی کنم. خود به تنهایی
در دلم عشقی ست به طبابت و دانستن. اما مسیرش ! امان از مسیرش و همراهان مسیرش
این دیگر چیست؟ کجا هستم؟ من میان این همه بی رغبتی و دو رویی و نفرت و میل به توجه چه میکنم ؟
آن شیرین رویایی که دارم از این راه نمی گذرد . مرا به درگاه استادم ببرید . مرا از این ساختمان ها بیرون بیاورید
به من انسان را یاد دهید . بگویید او چیست و سپس بیا درمان کنم بیا شفا بخشیم
من اینجا در میان این بیگانگان با شفا چه میکنم؟
من اینجا چه میکنم ؟
به من یاد دهید انسان را . کتاب های هزار صفحه ای در روبرویم نگذارید . نشانم دهید او را. که بفهمم غم و رنج او را
من به عشق شفا اینجایم . به قلب من وارد شوید و من به شما پناه می دهم
من میان این بیگانگان و کتابها چه میکنم ؟
ای استادم
بخوان مرا . ببر مرا به سمت شفا
اینجا بیگانه است