Swan Lake
آیا شما هم به اپیزودیک بودن زندگیتون پی بردید؟!
برای من ک همیشه اتفاق میوفته
البته یکم زمان میبره تا کاملا متوجه بشم کی اپیزود تموم شده
و خب الان فهمیدم ک راهش سکون و سکوت هست تا وقتی ک خودت حسش رو بفهمی
بعضی موقعا پیش اومده که این حس های اتمام چندبار میان که قاعدتاً نشون میده من هنوز درست نتونستم همه فن حریف بشم توی خوندن حسم ولی خب بازم خوبه...
فقط نباید جوگیر شد .. یکمی زیادی جوگیر میشم وقتی حس اتمام میاد سراغم
بنظرم تا وقتی برسیم ب نقطه آخر ، گذرگاه های زیادی باید طی بشه ؛ البته برای من ! بخاطر زیادی پیچیده بودنم
فهمیدم بعضی موقعا موهبتی که یک اپیزود داره اینه که بتونی در آینده کسی رو درک کنی (این میره توی قسمتی که خیلی چیزها پشت پرده هست؛ به چه شرطی ؟ به شرطی که نری توی سنگینیش و بخوای که از طریقش خلق کنی )
هیچ اپیزودی بدون بهره نیست . قرار نیست اگر اون چیز داخل ذهنت نشده یعنی بقیه لحظات هم پوچ بوده ؛ خاکستری ...
لحظات تاریک دوباره یادآوری میشن اما تو اینبار زودتر به کوک برمیگردی » قلق گیری
باید بفهمی کجا وقتشه عمیق شی و با چه ابزار و کمکی عمیق شی ؛ صدبار گفتم اونکاری ک تو میکنی نشخوار هست » مرز هست بین پاسخ یافتن توی مغز و نشخوار . چه طوری بفهمم؟! وقتی توی چالش گیر کردی و وقتی ک انداختیش ! دتس د پوینت ...وقتی از بالا نگاهش میکنی وقتی عین قربانی نگاهش میکنی
بقول استاد » بدون راهنما پیش رفتن خیلی سمه
حالا یکمی فهمیدم نگاه من برتر چیه
پ.ن : مغزت رو نباید شلوغ کنی / باید جوابش تو مغز لعنتیت نیست توی زندگی کردن هست ( سوال رو بنداز اونموقع هست ک جوابش میاد ) /