نوشته مربوط به ۲۶ مرداد ۱۴۰۳
الان زیر پتو هستم . تنها جایی که حس میکنم پناهی دارم و خودم هستم . من ترسیدم خیلی هم ترسیدم و این ترس داره منو میکشه . چنان شوکی به من وارد شد از اینکه بخاطر ترسم چیکارا که نکردم
حتی خوبی کردنم هم از روی ترس بوده و نه از روی عشق
وقتی میترسی سه تا مکانیسم برمیداری
اولیش اینه که میخوای بری پیش ینفر درد و دل بکنی . بگییی وای من از روی ترسم اینکارم رو میکردم . و این خودش باز از روی ترسه . میخوای یکی بهت ترحم بکنه . بگه عیبی نداره ما دوست داریم اینا همش الکیه . و دنبال ترحم هستی . دنبال اینکه ببینی دوست داشته میشی . بازم از دنیای بیرون : )
دومیش میری توی مبارزه . من با هرکس که این عقیده رو داره میجنگم. فقط دنیای من درسته و اگر مثل من نباشی من بهتون حمله میکنم و خشم میدم . تو نباید این عقیده رو داشته باشی . تو غلط میکنی . اگه تعداد شماها بیشتر بشه من بیشتر میترسم . شروع میکنم تعدادتون رو کم میکنم تا بیشتر احساس امنیت بکنم تا حس نکنم تنهام . اگر کسی میخواد این کار رو انجام بده میگم که انجام بده یا ممکنه از روی ترسم بگم که انجام نده ولی هرچی بیشتر بگم انجام نده حس میکنم تنها تر میشم و دنیام کوچیکتر میشه . وااای از این ذهن باهوش . واقعا این مغز عجب ارگانیسمی هست . وااای . یا حد اقل مال من . ببین برای اینکه محافظت کنه ازت و حس امنیت بکنی چیکارا که نمیکرده
بعدیش اینه که هم میخوای خودتو با اعتماد بنفس نشون بدی و هم اینکه ترسیدی و از ترست مهربونی میکنی. من اونقدرا هم مهربون نیستم . من برای پذیرفته شدن خودم این همه کار رو میکنم برات . نه برای اینکه تو لایقشی . من اصلا دلم نمیخواد انقدر خرج کنم برات انقدر کافه بیام باهات فقط چون میخوام نمک گیر من بشی این کار رو میکنم . ببین از روی ترسم چیکارا که نمیکنم. چه قابلیت ها از خودم که نشون نمیدم . چه تلاش ها نمیکنم تا فریبت بدم . از ذهن من بترسید . چون خودم الان فهمیدم چه مغزی دارم . what a manipulator i can be . من اصلا دلم نمیخواد به تو خوبی کنم . نازتو بکشم و تازه خیلی از کاراتم بدم میاد . ولی چون نمیخوام از دستت بدم و تنها بمونم ( با رازم تنها بمونم :) ) . باز میمونم و با خوبی هام تورو گول میزنم
میدونی تووی ذهنم اومده بود ی مدت که به شکل خاصی خوبی بکن تا بیشتر ب چشم بیای و خداروشکر از حضور اون عنتر با این سبک دختربازیش تا بفهمم که نه بابا . همه بلدن مهربونی کردن رو . همه میتونن کیک و غذا درست بکنن. فک کردی فقط خودت بلد بودی اینارو ؟ . ی لحظه به خودت اومدی دیدی هیچ کدوم از اینا دیگه جواب نمیده رو طرف مقابلت و تنها سلاحت از بین رفت . سلاحی که فکر میکردی توش استادی . شکست ! بشکون منو .
باشه هرچی تو بگی هر مدل تو بخوای . فقط تو بمون . ی وقت نگی میریا . من دارم نشون میدم که مهم نیست برام چون ب هرحال کلی درس روان شناسی یاد گررفتم و زشته برام که نخوام استفاده کنم ازش . حداقل ظاهر قضیه رو حفظ بکنم . ولی تو بدون که من میترسم . نمیخوام با رازم تنها بمونم . بهونم پناه بودن بود . ولی من با رازم نمیتونستم تنها باشم :)
رازم منو از آینده میترسونه و از آدما میترسونه از تنها شدن میترسونه . رازم منو از آرزوهام دور میکنه . در نتیجه باید ب دوز و کلک بهش برسم . هم خودم رو گول میزنم هم بقیه رو . ولی انقدر قشنگ گول میزنم که نه خودم بفهمم نه بقیه . ببین که من تا چه حد توانا هستم و این منو میترسونه.
سنگینه سمت چپ سینم.
و خب سوال پیش میاد .
من خیلی مغرور تر از این حرفام
حالا میفهمم چرا توی دبیرستان اونقدر جسور بودم . چون خطای جامعه گریزی نداشتم . و بعد از کلاس دهم . مهربون شدم . ضعیف شدم . راضی کننده شدم . ترسو شدم
معذرت میخوام از کسایی که از روی ترسم و ترحمی که به خودم نداشتم و میخواستم ب شما داشته باشم اومدم سمتتون و باهاتون دوست شدم
الان حس میکنم از هیچ کدومشون خوشم نمیاد . واقعا داشتم برای بودن کنار کیا تلاش میکردم!!!!
همینه که همش خشم داشتم درونم . دلم میخواست یه سری ها رو له بکنم .
حس میکنم درونم خیلی تاریک تر از این حرفا هست .
زین پس دیوانه سازم خویش را
نمیدونم قراره چی بشه از این به بعد
فقط میدونم که این دنیایی که ساختم برای خودم . دنیای ترس هام هست .
اجازه بده آدما ازت بدشون بیاد . بعدا میبینی که هیچ قدرتی نداشتن.
اگه همه دوست دارن. تو صادقانه زندگی نمیکنی
عصبانیم و از اینکه به آدما مهربونی میکردم . کسایی که فردا حاضر نیستم سلامشون کنم
الان میبینم چقدر زندگیم غیر اصیل بوده و مهربونی هام خوبی هام همش فیک بوده همش . از روی ترس بوده از روی بازیگری بوده .
اخه خیلی متفاوت میشم . طرد میشم . کسی منو اینطوری نمیپذیره
چیکار باید کنم .
باید عمل کنی تا بفهمی
عمل نکنی تا کسی رو دور خودت جمع کنی ... ای مغز باهوش![]()
چرا انقدر میخوای از خودت فرار کنی؟
داری فرار میکنی بری یجای دیگه
کجا؟
جایی که یا راز تورو میدونن. چرا هی میرفتی پیشش؟ چون میونستی نقابت رو برداری . میتونستی واسه چند ساعت راحت باشی و خودت با خودت باشی . تو بخاطر اون نمیرفتی . بخاطر لحظاتی که میتونستی با خودت باشی میرفتی . خونتو گم کرده بودی
چقدر رازها وحشتناک هستن. بسیار زیاد .
یا اینکه تصویر خوبی از خودت ساختی
پس جامعه رو چیکار کنم ؟
جامعه یعنی چی ؟ یعنی شکلی باش که ما میگیم . جمع یعنی چی؟ یعنی فرار از تنها بودن .