گاهی فکر میکردم زندگی یعنی اینکه بگویی من به جایی رسیدم . من توانستم

زندگی یعنی بنیشنم و از افتخاراتم بگویم . بنشینم و هزاران هزاران ساعت فقط از آن لحظه های شکوه و عظمت خود صحبت کنم

گاهی دیگر گمان میکردم زندگی یعنی اینکه در آن باید جنگید برخلاف عقاید پوسیده . جنگیدن برای آزادی ‌. جنگیدن با افکار، فرهنگ ها ، باور ها .

بعد ها گمان کردم زندگی یعنی فهمیدن رنج یکدیگر . اینکه بدانیم همه تنهاییم اینجا . همه درد را چشیده ایم . در کنار هم هم دردی کنیم

دیرگاهی گمان کردم زندگی یعنی معشوق بشوی و عشق را تجربه کنی و زندگی زیبایی بسازی و کسی که عاشق توست تو را دوست بدارد و یک زندگی همگام با معیارهای روز دنیا بسازید

گمان میکردم زندگی یعنی بودن در میان بهترین انسان ها ، بالاترین درجات و بالاترین افتخارات . دوستان و همراهانی عالی و برگزیده در میان جوامع کوچک و بزرگ . بودن در مکان های مورد تمجید . مکان هایی که افراد

بعد ها گذشت . و اکنون که اینجا نشسته ام بر روی کف اتاق خوابگاه. در نظرم می آید پس از داشتن درکی خام از زندگی نهایت به درکی ساده از زندگی میرسیم

ک انتها و ابتدای این دنیا یک نقطه هست

و آن خودمانیم!

همه عروسک هایی هستیم اینجا . اصلا چرا باشیم ؟

حالا که هستیم فعلا . امکانات را استفاده کن ... وقتی توقعی از دنیا نداشته باشی، چقدر نوع بودنت متفاوت میشود

هرکس در لانه ای خوابیده

من در یک خوابگاه ۳۰۰ نفری ، یکی در خانه ۴۰۰ متری ، یک نفر کف خیابان ، یک نفر در آغوش یار ، یک نفر در زندان ، آن یکی در چادر کنار پارک

چه تفاوتی دارد؛ صرفا این کره زمین را آراسته ایم به اشکال متفاوت و در آن آرمیده ایم .

وقتی ببینی همه یکیست . ابتدا و انتهایش یکیست

چه می شود؟

نمیدانم چه شد که اینگونه شدم . واقعا نمیدانم

.

پیوسته چو پرگار همه عمر دویدیم

آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم