آفتابا چه خبر ؟!
آنچنان راه ها را پیموده و دست خالی مانده بودم که راهی نداشتم . راهی نداشتم جز اینکه آنچه بودم و هستم را زمین بگذارم
و آنگاه که زمین گذاشتم ، خشم های آن راه های پیموده ی نافرجام در درونم روشن شد . و در آتشش میسوختم و نقشه ها میریختم برای جبران ، برای تلافی
در لحظه ای مچ خود را میگرفتم در هنگام دسیسه چینی
من چه کسی شده بودم ؟ من چه چیز را زمین گذاشته بودم؟
زیر آن کوله بار خاک خورده چه چیزهایی پنهان مانده بود
دلم برای گذشته ام تنگ می شود . مهربان ساده دلسوز راضی و غمگین
حال، کسی که اکنون شده ام پر از جاه طلبی است و وسوسه انگیز است . خوشحال است . گویا راهی پیدا کرده است تا بالاخره فرجامی پیدا کند .انتقامی بگیرد . حقش را بگیرد . نمیدانم . دیگر نه قلب کسی را میبینم و نه حتی قلب خویش را . تنها رسیدن و به سرانجام رسیدن برایم مهم شده است . از پایان های باز خسته شده ام
نحوه کارش را بلد نیستم . خیلی انرژی و خشم دارد . چندین سال دفنش کرده بودم . اما آری
من همین فرد بوده ام . و شاید برای سودی که برایم داشته است روال خود را تغییر داده بودم به شخصی مهربان و ...
پ.ن:
مادر میگفت
هرکس به تو شکلات داد نباید بگیری از او
آری و اکنون که بزرگ شدم سناریو همان سناریو است اما شکلات تبدیل به کالای دیگری شده است
هرکس گفت من همکار بابات هستم نباید باور کنی
آری و اکنون که بزرگ شده ام سناریو همان است اما دیگر همکار پدری در کار نیست و فرد دیگری آمده است
۱۹ سال از تربیت شدنم برای گذر از کودکی و ساده لوحی و خوش باوری برای دنیا گذشت
اما عشق، تو را به کودکی ات دچار میکند ؛ کودکی ای که در ۲۰ سالگی تجربه اش میکنی و گویی گنجشکی میشوی که در خانه ای گیر افتاده و مدام به شیشه میخورد به امید آنکه آنطرف، آبی آسمان را دیده است
و بعد که صاحبِ قلبت میرود؛ تمام مردم دنیا می شوند همان مردی که به دروغ خودش را همکار بابا جا زده بود