مائده حسنا
با آن دخترک بی تجربه و خام و پر از امید باید چکار بکنم؟
باید شلاق یکسری چیزها به اون بخورد اما نمیتوانم من آن نفر باشم که این کار را میکند ؛ زیرا غم این شلاق ها را میدانم . ویرانی آنها را میدانم .
گاهی میگویم چگونه است که برای من باید تمام این اتفاقات بیوفتد . باید اشکم را ببینم ، بی پناه شدنم را ، بی اعصاب شدنم را . عقب افتادنم را . بی اعتبار شدنم را .
اما برای بقیه اینگونه نباشد . آن بقیه کیستند که دنیا گونه دیگری برایشان می چرخد؟
اما نمیخواهم انتقامم را از آن دخترک بگیرم . دارد تلاشش را میکند .
ای دوستانِ دور و نزدیک من :
چگونه من را به هم میریزید !
نمیخواهم ذره ای به گذشته ام و حواس پرتی هایش برگردم
فکر کنم راهش این است مثل زهرا باشم ...
هرچه ارتباطات کمتر باشد، چالش های ارتباطات هم کمتر می شود
هرچه حساسیت ها کمتر شود، اتفاقات و آدم ها کمتر بر روی تو اثر میگذراند
شاید این تاوانی ست که باید برای هدفت بدهی
( اما میدانی، این خلاف آن هویت قدرت طلب من است :)
شاید باید قدرت را جای دیگر به دست آورد. در جای درست . درجایی تاثیر گذار . در زمانی که مهارتش را داری
شاید در این زندگی مشترکِ ۴ نفره فقط باید دوری و انعطاف را برگزینی تا کمتر در دام آن ذهنت بیوفتی !
راهِ بهبود و کنترل ذهن طولانی و ناهوار است ؛اما با آنکه عاشق این راهم، فرصتِ راه های دیگرم رو به اتمام می رود
و من این را نمیخواهم
و تمام این ها برای این است که از آن مسیرم دور نشوم .
صبوری را تمرین کن و ببین بهترین زمان برای گفتن انتقادات چه زمان و در چه موقعیتی هست تا بهترین تاثیر را داشته باشد
پایان پیام /