به دنبال چه میگردی؟

همه اوست .

این همه برای چیست؟

انقدر طلبکاری برای چیست ؟

با او قدم بزن . با او

او اینجاست همینجاست

اما اهنگ زندگی همیشه انقدر آرام نمی نوازد !

پس برقص بجای قدم زدن

پس بکوب بجای قدم زدن

پس بچرخ بجای قدم زدن

پس فریاد بزن بجای قدم زدن

پس بدو بجای قدم زدن

سلام بر تو

ای ناشناخته ی قدیمیِ من

صدای مرا میشنوی؟

گمت کرده بودم

کجا بودی؟

میگویند تو همینجا بودی

پس من کجا بودم این همه مدت ؟

بی تو کجا بودم؟

در چه غرق بودم؟

ای عاشقانه ترین ها

ای صاحب رسواها

گمت کرده بودم

بسیار

و حتی اکنون نمیدانم با چه کسی صحبت میکنم

آن صدای جیرجیرک تو هستی؟

آن صدای برکه تو هستی؟

آن ضربه ی انگشت بر روی ساز تو هستی؟

کیستی؟

چیستی؟

میبینم تو را؟

میشناسم تو را؟

میشنوم تو را؟

نمیدانم

ناشناخته ترینی برایم

نمیتوانم فرمی دهم به تو

این مغز لعنتی انسانیم میخواهد سریع تصوری داشته باشد

آن نفْسم ک اکنون مینویسم راه نفوذش را پیدا میکند

تا صدای ما را به هم نرساند

گویی در طوفان صدایت کنم

صدایم کنی

تو کیستی؟

آن نگاهِ او هستی؟

آن سرمای اطرافم هستی؟

سکوت کن

بگذار حسش کنم او را

تو آن تصور مغزم نیستی

تو آن عکس های درون مغزم نیستی

تو کیستی ؟

گویی ان دختر ۵ ساله ای هستم ک رفت و به هم کلاسی هایش گفت ک من صدای خدا را شنیده ام

اما آن فقط صدای یک فیلم بود!

تو آن فیلم مانده ای در ذهنم

آن صدا مانده ای در ذهنم ...

نفسش میکشی در نزدم و آن تو نیستی

ای آوازِ رها شده از کمانچه

ای صدای رها شده از حنجره

ای صدای شنیده شده توسطِ جانم

ای طنینِ پخش شده در جهانم

ای سرمای حس شده بر تنم

ای نورِ دیده شده بر چشمانم

به تو میمانم

با تو میمانم

با من بمان

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان ناپیداست

من دگر به پایان نیندیشم

که این دوست داشتن زیباست .

همچون طواف میماند این لحظات

طوافم به دور تو

طوافی که نمیخواهم تمام شود

طوافی ک گمت کنم بعد از آن

من به خانه تو آمده ام

ای آوازِ رها شده از صدای آن زن

ای هماهنگی آهنگ ساز و آوای حنجره

دانی به چه میماند ؟

وقتی اهنگی معنی آن را نمیدانی، فقط در آوا غرقی

اما وقتی معنایش را بفهمی؛ دگر آوایی نیست ... همه خاطرات توست و ذهن تو

میخواهم برایم مانند آن اهنگی باشی که نمیدانمش . آهنگی که با او میخوانم اما نمیدانمش

با آهنگش می‌رقصم اما نمیدانمش

نمیخواهم در ذهنم بگنجی . در کلمات بگنجی. کلمات تو را کوچک میکنند

تو همان آهنگ کودکی ام بودی که معنایش را نمیدانستم و با آن میخواندم

صدای پرندگان و طبیعت هستی که معنای صدایشان را نمیفهمم اما با آنها هم نوا هستم

تو آنی که نمیشناسم و نخواهم شناخت

بگذار تو را در ندانسته هایم بیابم

این دانسته ها کوچک است برای تو ... من کیستم ک تو را بیاورم در بند ذهنم.

بخوان

بخوان برایم

ندانسته تو را میشنوم

بخوان

بخوان

سوگواری دارم که تو را در سکوتم می یابم و در شلوغی روزهایم رد تو را گم میکنم

دلم میخواهد در برابرت سجده کنم

این لحظه ها که تمام شود دوباره تو را گم میکنم

گمت میکنم

تو پیدایم کن دفعه دیگر

من نشانت را گم میکنم هردفعه. هرجا که تو را می یابم ؛ شیطانِ درونم پیدایت میکند و فریبم می دهد و با بُتِ تو و نه خودِ تو به صحبت مینشینم!

تو به سراغم بیا . بی آنکه کسی بفهمد . بی آنکه هم سلولی ام بفهمد

برویم و در را قفل کنیم

بیرون این در تو را گم میکنم

میخواهم همیشه همراهم ببینمت . بشنومت بخوانمت

گریه دارم از نبودت . از جایگزینت در ذهنم . هرلحظه جایگزینی خیالی برایت میسازد ذهنم و بدنم .

من در فریب های خویش غرقم

تو را میخوانم و در پیش تو آرام میگیرم .‌

تو کیستی ؟

دلم برایت تنگ میشود

برای خودِ واقعی تو دلم تنگ میشود. دیر به دیر می یابم تو را

به ملاقاتم بیا. که من سخت بی تاب توام

حتی این لحظه که به خودم می آیم در اتمامِ متنم میدانم تو را از یاد خواهم برد

همچون خوابی که صبح ها بیدارمیشوی و چیزی یادت نیست و فقط حس آن وجود دارد

و هزاران هزار فکر می‌کنی تا صحنه هایی برای آن حس بازسازی کنی

دوباره بیا پروردگارم

با این صدا به یادت میوفتم

بر قلبم می شنوم تو را گرچه فراموش کنم تو را

دفعه دیگر که ببینمت . میشناسمت

آوازِ حنجره

آوازِ ناشناخته بمان برایم

زبانِ ناشناخته بمان برایم

کاش فقط من بودم و تو ...

نمیخواهم گمت کنم. سخت می یابم تو را

گویی هر لحظه تکرارِ این شعر است :« به دنبال چه میگردی؟ او رفته از این شهر . »

درخت را میبینم . نمیشناسمش . تو را در آن میبینم

آسمان را میبینم. نمیشناسمش. تو را در آن میبینم

حیوانی را میبینم . نمیشناسمش . تو را در آن میبینم

دریا را میبینم . نمیشناسمش . تو را در آن میبینم

به خویش مینگرم به هم نوعانم مینگرم و گمت میکنم و سرم گیج می رود و بغضم میگیرد از نبودت

گویی کودکی که مادرش را در شلوغی گم کرده است

کاش پیدایت کنم

راه مخفی ات را بیابم

راستی

برای چه میخواهم تو را ؟ میدانی؟

من که نمیدانم

اما لحظه ای میگویم تنها نباشم ، قدرتی در کنارم باشد ، آرام باشم

و باز هم میرسیم به اینکه طلبکار تو هستم

و میدانم اگر باز تو را دیر بیابم، دست به گله و شکایت میزنم.

نباید منتظرت بود . در انتظارت بودن باید همچون فیلمی باشد که برای مرتبه اول می بینی و نمیدانی لحظه بعد چیست !

و نه فیلمی که تیزرش را دیدی یا برای بار دوم هست که میخواهی ببینی آن را

در زندگی ام باید همچون تماشاکننده ی فیلمی جدیدِ بی انتها به تماشایت بنشینم

بی توقع ! بی سر و صدا ! بی قضاوت بدونِ نمره دهی

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور