کجام؟
آیا زندگی انقدر جدی هست و آیا من انقدر از خودم دور شدم ؟
از اینکه هرچی بیشتر فکر میکنی بیشتر منحرف میشی بدم میاد . تا یجا خوبه و حس خوبی داره ولی از یجا ب بعد میری توی جاده خاکی
الان که دارم مینویسم اصلا در آرامش فکری و ذهنی نیستم . خشم زیادی دارم .
نسبت به خیلی چیزها
آیا پزشکی من رو از خودم دور کرده ؟
آیا زیادی سخت گرفتم ؟
مریم میخواد چه شکلی باشه ؟
خودم رو زندگی کردن در کنار این آدم ها اصلا کار آسوده ای نیست . فقط در حال یادآوری بهت هستن . چقدر زندگی کنارشون از اولش بد بود . همیشه بد بود
زندگی بسیار ناامن
کاش بمیرید و من آواز خوشحالی سر بدم از نبودنتون
خودم رو ساختن اصلا کار آسونی نیست
خودم رو زیستن اصلا کار راحتی نیست
ایده قشنگی هست ولی تلاش کردن براش اصلا راحت نیست
بیا روی کاغذ چک لیست مباحث بنویسیم نظرت چیه ؟
یا باید تصویری که میخوای از خودت رو بسازی یا باید به همین غمگین بودن و بهانه هات ادامه بدی . بهانه هست . میخوای ببینی چرا بهانه هست ؟ با فکر کردن بهش نمیرسی. با عمل کرذن متوجهش میشی :)
انقدر فکر کردم به یک چیز ترکیبی عجیب تبدیل شدم که زورم به فکرهام نمیرسه
باید مدیتیشن کنم؟
میترسم یعنی ؟
آینده من رو میترسونه با شخصی که الان هستم
احساس دوگانه مخلوطی از افکار عمیقا مثبت و منفی : وقتی کسی نقش بیش از اندازه بزرگی توی ذهنمون داره و تسلط عاطفی زیادی روی ما داره وقتی خیلی بهشون مدیونیم همزمان هم تحسینشون میکنیم و هم ازشون بدمون میاد. دلبستگی و دلزدگی توأم میتونن جوری ناامیدمون کنن که کسی نمیتونه.