روزگار کرانه کردن
آری
آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
نمیدونم این جمله بالا رو کی نوشته بودم ... ولی چیزی بود که فهمیدمش. حقیقتا زندگی یا هرچیز دیگه ای عین الاکلنگ بین در لحظه بودن و عاقبت اندیش بودن میگذره... نه میشه فقط توی لحظه بود و نه میشه همیشه به فکر آینده ای که نیومده موند... دو سر ضررها و سودهای خودشو داره. ولی گویا ما دنبال راه حلی هستیم که هیچ ضرری به ما نرسونه.
باید شنا کرد و زیست و همزمان دید به کدوم عمق داریم میریم و چقدر راه تا تموم شدن داریم ... خطر همیشه هست . ناشناخته همیشه هست . آری
وقتی میخوام بنویسم. دوبرابرش توی ذهنم مینویسم و حرف میزنم و چیزی روی اینجا وارد نمیشه
و حالا دلم میخواد برم عمل ببینم...
اینکه کم کم دارم راحتی پیدا میکنم که خودم باشم خیلی خوبه و بقولا دارم گرم میکنم...
این هم بمونه اینجا ک بعدا ببینم چی سرش اومد.
فقط باید دانست که نباید خویش را فراموش کرد و زندگی خود را . نباید غرق شد در زندگی دیگری... وقتی تازه پیدا میکنی کسی رو کاملا فکر میکنی تمام زندگی که زیست کردی به این علت بوده که به این آدم برسی و این شخص رو ملاقات کنی
و انگار زندگی کاملا تموم میشه
اما الان به اون چشم دیگه نگاه نمیکنم اون آدمو... اگر مراقب خودت باشی دیگه هر تجربه ای اونقدر دردناک نمیشه.
تجربه کردن مهارت میخواد . البته تجربه ای که باعث تغییر تو بشه
اون تجربه ها که باعث تحول تو میشه یه جنس دیگه هست و اره شاید توشون مراقب خودت نبودی
بلند شدن از هرچیزی بستگی به دیدگاه تو داره. چه خوشحالم که دارم بزرگ میشم و زندگی کردن رو یاد میگیرم