صبحگاهان
هرروز که برمیخیزی قرار است شروعی جدید باشد
شروعی جدید به سمت آن چشم انداز. چشم اندازی که اصلا حتی نمیدانم چه هست و آیا به آن خواهم رسید یا نه؟ وقتی میگی بهش میرسم یا نه؛ انگار هدفی داری. ولی من که ندارم .
هرروز که برمیخیزی قدمی به سمت زندگی بهتر. زندگی سالم تر . منظم تر
انگار یادمان میرود که فقط رهگذر و تجربه گر هستیم...
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
سالم باشی و این مغز را سالم نگه داری که چه شود ؟!
چرا دیگر نمیجنگم؟
حقیقت است که جنگنده بودن را فراموش کردیم.
جنگنده بودن برای هیچ. برای همین نَفَس های بی ارزش ... اما چرا قبلا بی ارزش نبودند؟ قبلا هیچ و پوچ به نظر نمی رسیدند؟
از وقتی که فهمیدی موجودی عادی بر این سرزمین هستی و خالی از هرگونه شگفتی... و صرفا مانند میلیون ها موجود زنده بر روی زمین هستی که حتی جان تو با جان آنها تفاوتی نمیکند
میخواستیم خاص باشیم و یافتیم که خاص نیستیم و اکنون زیستن برای آن زندگی مجلل به اتمام رسید
همه چیز در سطح پایین خود به سمت انتها پیش می رود ؛ باشد که ریتم بهم نخورد ...
میگویم شاید این مغز و زیر دستانش را دستکاری بکنم، فرجی باشد در کار !
شاید مشکل از آن است که اینقدر خطی ثابت شده ام. چرا انقدر دنبال درمان خویشم؟؟؟!
فقط برای اینجا ؟! فقط چون در قالب آنها نگنجیدم ؟!
بزنم زیر همه چیز ؟ یعنی اینجا جای ماندن نیست؟