نیست
و در این سرای سیاست زده ی سرسام آور
کاش مادرم بود تا بجای من دیگران را دست به سر میکرد تا برسم به احوال و کارهای خویش
نه به کسی توضیح دهم که چرا نمیخواهم جواب دهم و نه بهانه ای بیاورم
فقط مادرم جواب بدهد و بگوید ک مریم نیست . اکنون نیست که با او کاری داشته باشید ... بگذارید برای بعدا
من دلم برای کسی تنگ نمی شود و آنهایی که دلم برایشان تنگ می شود، سخت می شود یافتشان در کنارم
من کم می آوردم برای قاطعانه تصمیم گرفتن . زیرا همیشه به من میگفتند که تو ضرر کرده ای با آن تصمیمت
خسته ام
عمیقا خسته ام از این همه حواشی
ای کاش دست از سر من بردارید ...
من دوست نامردی هستم. کاملا نامرد. نمیخواهم با کسی آنقدر صمیمی بشوم اما نمیدانم چرا من باقی را زیاد دوست ندارم اما آنها مرا دوست دارند ... و حالم از اینگونه ارتباطات بهم میخورد
ک باید تظاهر کنی که منم همانقدر از رفاقت با تو خوشحالم *-*
چرا انقدر در تظاهر هستم؟
دوستی را ک قبول ندارم برایش نقش بازی میکنم و پشتش از اینکه از دستش کلافه شده ام حرف میزنم . ولی در عمق وجودم میدانم دارم انتقام میگیرم
انتقامی بزرگ !
خوشحالم؟ نه . با عذاب وجدان هست . اما حس قدرتی به من می دهد برای مقابله با تمام سادگی هایم که در قبال این آدم ها داشتم ...
پایان پیام /